عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

280

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

كامل تاج بر تاركش نهادند و او را تهنيت گفته دعاى خيرش كردند و از او تقاضا نمودند كه سپهبد سوفرا را در ازاى شجاعتها كه بمنصّهء ظهور رسانيده پاداش خير دهد بلاش خطابهء آنانرا پاسخ داده مسئولشان را اجابت كرد و سلطنت خود را بنشاط و انبساط افتتاح نمود پس بمسدود ساختن ابواب خلل و بهبود اوضاع و گستردن عدل پرداخته از نظر آبادى كشور در سواد شهرى بنام بلاش‌آباد كه همان ساباط نزديك مدائن است ساخت و در حلوان و مرو دو شهر بنام بلاش كرد بنا كرد و از مهربانى بمردم و اعمال عدل و رعايت انصاف در امور آنان و بذل و بخشش كه بحدّ امكان مينمود خلق را وابستهء به خود و از خود خشنود كرده بود . بلاش مردم هر ايالت را بتهيّهء مصنوعات خاصهء همان نقطه از قبيل اشياء ظريفه و البسه و چيزهاى ديگر ملزم داشته غدغن كرد قيمت اين اجناس را در فهرست باج و خراج آن محل محسوب دارند ضمنا دلقكى چند به خدمت خود پذيرفت كه در امور جدّى بهزل و در مورد احقاق حق به گفتن لاطائل او را كمك كنند و بخندانند كه هرگز افسرده‌خاطر نباشد ولى مداخلهء آنانرا در سه مورد نهى كرد كه عبارت از معابد

--> بقيه از صفحهء قبل ز شاهان نبد زنده كس جز قباد * شد آن لشگر و پادشاهى بباد بآهن ببستند پاى قباد * ز نام و نژادش نكردند ياد چو آگاهى آمد سوى سوفراى * ز پيروز با راى بىرهنماى بياراست لشگر چو پر تذرو * بيامد ز زابلستان سوى مرو دو لشگر همى رزم را ساختند * درفش بزرگى برافراختند بديد آنكه شد روزگارش درشت * عنان را به‌پيچد و بنمود پشت چو باد دمان از پسش سوفراى * همى تاخت با نيزهء سر گراى فرستادهء آمد از خشنواز * بنزديك سالار گردانفراز كه از جنگ و پيكار و خون ريختن * نباشد جز از رنج و آويختن اسيران و آن خواسته هرچه بود * زر و سيم از گوهر نابسود فرستم همه نزد سالار شاه * چه از ويژه گنج و چه چيز سپاه چو لشگر بديدند روى قباد * ز ديدار او انجمن گشت شاد بفرمود تا خوان بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند